X
تبلیغات
من ، شب ، تاریکی و ...

سلام خداحافظی ؟!

امروز به 30 رسیدم . به آخرین ، به اوج ، به انتها ...

به پرتگاهی رسیدم که هیچ راه برگشتی نداره ، جایی هم برای جلو رفتن نیست ...

چقدر سخته روزی که سالها آروزی تبریک گفتنشو داشتم امروز برام بشه تلخ ترین روز زندگیم . امروز من بعد از تبریک روز تولدت باید با تو خداحافظی کنم ، تا و برای همیشه ...

امروز باید قول بدم تا هیچ وقت متنظر اون نگاه ها نمونم ....

باید قول بدم که دیگه تو رو نبینم و منو نبینی ...

از دست دنیا دلخورم ، ...

نمی گم که برگرد!

...

آخه میدونم دیگه نمیشه ...

دیگه راهی برای برگشت نیست .. میدونم...

این قصه آخرش نوشته نشده بود ...

 چقدر دوست داشتم تا آخرش رو می شد خوب نوشت ، اما نشد ...

آخر این قصه شد غصه ، ...

هم من و هم تو ...

واسه من چون دیگه دنیام رفت ، واسه من چون تمام احساسم رفت ، واسه من چون ...

واسه تو !!!

---------------------------------------------

یه جمله که سالها انتظار کشیدم واسه گفتنش : « گلم تولدت مبارک »

....

خوب حالا باید عشق من که تازه داره هفت سالش میشه بمیره ....

نمی گم که دیگه دوستت ندارم ، اما قول میدم که دیگه هیچ وقت تو فکر نکنی که من تو رو دوست دارم !!!

نمیگم که دیگه منتظر اومدنت نیستم ، اما قول میدم که دیگه منتظر اومدنت چشم به راه نمونم !!!

نمی گم که دیگه ...

همیشه تو مهربون بودی و من نتونستم ...

واسه همین ...

..........

.............

...

.......

..

.............

........

................

....

...........

خداحافظ ...

 

 

...

حالا که دیگه اون باید بره منم نای موندن ندارم ...

دوست ندارم این پستا رو که خاطرات اونو برام زنده میکنن فراموش کنم ...

امروز روز مرگ منه ، !!!

این وبلاگ هم امروز باید به آخر برسه ، مثل من ...

طفلکی ، اونم تازه یکسالش شده بود .!

پس : « خداحافظ من ، شب ، تاریکی و ... »

نمی خوام بگم که چقدر حرفای دلمو شنید و کنارم موند ....

نمی خوام بگم

دیگه هیچی نمی گم ...

سکوت بعضی وقتا بیشتر از هر حرفی می تونه ، حرف باشه ...

....

دوستای گلم میخوام برم ...

خداحافظ ....

سلام تنهایی ....

........

...

.................

..

.............

.........

...................

...

......

..............

.........

--------------------------------------------------------------------

سلام

خوبی ؟

تولدت مبارک !

خیلی دوست داشتم که بتونم و حرف بزنم . از خودم بگم ، از تو و ...

اما نمیشه امروز انگار من نمی تونم حرف بزنم ، تموم دنیامو از دست دادم . هنوز باورم نشده که تو باید بری و من نمی تونم که ...

برو گلم ! برو

مهم نیست که من شبام طولانی شده و طولانی تر هم بشه ، مهمه که تو شاد باشی ...

مهم نیست که دیگران چی می گن ، مهمه که تو صداقت داشتی ...

مهم نیست که با رفتن تو من همه چیزمو از دست دادم ، مهمه که تو بتونی به همه چیز برسی ...

مهم نیست که من هنوزم وقتی به تو فکر می کنم خوابم نمی بره ، مهمه که تو شبا راحت بخوابی ...

مهم نیست که من هنوزم به خاطر دوری تو اشک تو چشمام حلقه میزنه ، مهمه که تو شاد باشی ...

مهم نیست که اونا فکر می کنن تو عشق منو درک نکردی ، مهمه که من فکر می کنم تو اونو درک کردی ...

مهم نیست که تو عاشق من نیستی ، مهمه که تو واقعا عاشقی ...

مهم نیست که مهم نیستم ، مهمه که مهمی !!!

....

نمی دونم واقعا چرا نباید همه چیز درست میشد . وقتی که هنوزم میگم به کسی جز تو فکر نمی کنم ، احسان میگه تو کم ظرفیتی ، میگه تو اونو فقط به خاطر توجه بیش از حدت از دست دادی .

ول کن واقعا دیگه مهم نیست ...

آخه نمی خوام که حتی با این حرفا یه کوچولو هم ناراحتت کنم .

فکر می کردم امروز طولانی تر از همیشه برات می نویسم ، اما نشد . نمی دونم چرا نمی تونم ! امروز که روز تولدته ، روزی که من سالها اونو تنها جشن می گرفتم ، اما وقتی که اون روز با تو آشنا شدم ، برای یه لحظه ، نمیدونم چرا اما فکر کردم که امسال می تونم با تو اونو جشن بگیرم !!! نمی دونم چرا فکر کردم که ...

امسال هم مثل هر سال میگذره و من امروزو تنها جشن می گیرم . امسالم مثل هر سال واسه خوشبختی تو دعا می کنم ، اما امسال دیگه نمی تونم دعا کنم که زود تر به تو برسم ! امسال باید دعا کنم که ای کاش یه خورده دیرتر از پیشم میرفتی ...

امسال هم تنها برات دعا می کنم که خوشبخت بشی و امسال ...

امسال دیگه نمی خواد که توی رویا به آینده قشنگ خودمو تو که خراب شده فکر کنم ، امسال به خاطرات تلخ و شیرین خودمون فکر می کنم . امسال ...

...

امسال هم میگذره مثل همه روزای خدا و من ...

من ....

.....

..............

گلم همیشه و همه جا مواظب خودت باش و شاد زندگی کن .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:0 توسط گمنام |


صدای پاهایت را می شنوم ، عطر نفسهایت را استشمام می کنم ، گرمای وجودت را حس می کنم اما ...

هیچگاه تو را نمی بینم ،

 کاش می فهمیدی دوستت دارم ،کاش می فهمیدم دوستم داری ؟

 وقتی خیانتت را بخشیدم تو فکر کردی دوستت دارم.ولی من لذت خیانت را درک می کردم !برای آرزوهایم که مردند سکوتی می کنم بالاتر از فریاد دلم براي کسي تنگ است کسي که بي من ماند  کسي که با من نيست . 

چقدر سخته منتظر كسي باشي كه ...                           

اصلا فكر اومدن نيست. امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در " تو " خلاصه کردم ای کاش می شد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی تکرار 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 توسط گمنام |


رویاهایم را دیگر باکسی تقسیم نخواهم کرد. چه پروانه ها ، چه لاله ها و چه تو !دیگر عکس آنروز را که فقط من و آن درخت کنار رود به خاطر داریم را با قلم هیچ فروشنده ای ترسیم نخواهم کرد من صدای نوازشگر رود و نجوای عاشقانه ات را در گلویم خواهم فشرد چون شعر تا رسد روزی که آوازی سرکنم منتظرم باش سرودی خواهم ساخت آوازی خواهم خواند من ترانه سرای درد توام

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:49 توسط گمنام |


کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی ، پیش از آنکه همه لبخندهایت را به او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا، بال میگیرد و دور می شود ، فکر می کردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کو ه ها سرک می کشد در کنارش باشی...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:22 توسط گمنام |


تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

 

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 6:39 توسط گمنام |


بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرمrose
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:39 توسط گمنام |


نمی دانم٬پس ازمرگم چه خواهد شد

نمی دانم٬ نمی خواهم بدانم کوزه گربا خاک اندامم چه خواهد کرد

ولی بسیارمشتاقم بگویم: 

                             سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش...

  که تا یکروزپی درپی دم گرم خویش رادر گلویم سخت بفشارد

                                 بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را

                                  وخواب خفتگان را آشفته تر سازد.

                                                                                             استاد علی شریعتی
واقعا بعد از مرگم چی میشه ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:9 توسط گمنام |


سلام
یه سئوال دارم خوب فکر کنید و بعد به اون جواب بدین ، حتما نمی خواد که الان جواب بدین ، برید و خوب روش فکر کنید بعدا بیاد جواب بدین . بهترین جواب ها رو بعدا با هم انتخاب می کنیم و می زاریم توی وبلاگ !
سئوال : اگر قرار باشه که فقط از خدا یک چیز بخوای و خدا فقط اونو به تو بده ، چی از خدا می خوای . فقط یک چیز و البته خدا اونو حتما به تو میده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:28 توسط گمنام |


می خواستم زندگی کنم راهم را بستند ٬ ستايش کردم گفتند خرافات است ، عاشق شدم گفتند دروغ است ٬ گريستم گفتند بهانه است ٬ خنديدم گفتند ديوانه است ٬...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم ...
«دکتر شریعتی»
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:20 توسط گمنام |


 

یه تنهایی به بزرگی تمام لحظات فراموشیم . یه بغض به بزرگی تمام خنده هام . یه گریه به اندازه تمام زندگی ...

یه احساس ، یه خدا ، یه ...

و یه عشق !!!

آره فقط یک عشق ، پاک ، معصوم و ساده . فقط فقط اون همین ...

سلام بهار !!!

زمستون من خداحافظ ، رفتی و تنها خاطره ها رو برام گذاشتی ، فقط خاطره ها ...

هیچ وقت فکر نمی کردم که به خاطر رفتن تو غصه دار بشم ، اما تو همه خاطره های منو اونو با خودت بردی ، چرا ؟؟؟

چرا تو این همه با من بد بودی ، چرا اونو تو ازم گرفتی ...

دوست ندارم که تو بری آخه فقط تویی که خاطرات اونو با خودت داری ، فقط تو ...

فقط تویی که از آشنایی اون روز ما با خبری ، فقط تویی که از جدایی اون روز خبر داری و فقط تویی که اونو و خاطرات اونو برام زنده می کنی ...

زمستون ، به سلامت ...

به پاییز من بگو خیلی دلم براش تنگ شده ، بگو خیلی منتظرشم ، خیلی ...

...

بهار خانونم اومد که جای اونو بگیره ، اما نمی تونه ...

نه اون و نه هیچ کس دیگه ای ....

هیچ کس هیچ کس ...

خدا تو خودت بهتر از همه می دونی ...

خدا جونم می خوام ه عیدو اول از همه به تو تبریک بگم . مبارکت باشه ...

....

عید همتون مبارک ...

__________________________
سلام خداحافظی !

همیشه از آخرین متنفر بودم . از اینکه آخرین روز زمستون باشه ، از آخرین نگاه ، آخرین دیدار،آخرین سلام

دلم می خواست که هیچ وقت معنی خداحافظی رو نمی فهمیدم . هیچ دوست ندارم با زمستون خداحافظی کنم . زمستونی که با اومدنش غم و غصه رو به زندگی من دعوت کرد ، حالا دوست ندارم که اون بره ولی غصه هاشو جا بزاره .

زمستون داره میره و همه اونچیزایی رو که من توی این سالا حتی با رویای اونا زندگی می کردم و میبره . زمستونی که با اومدنش پاییزمو ازم گرفت ، با اومدنش عشق رویایی منو ازم گرفت و دیگه پسش نداد .

اما دوست ندارم که این زمستون تموم بشه . دوست ندارم که بهار بیاد . میترسم زمستونه بره و همه چیزو با خودش ببره ! حتی اون خاطرات بدو ، حتی غصه های نبودنشو ...

دلم می خواد با همه قهر کنم و نمی تونم . هر کاری که می کنم نمی تونم مثل قدیما با خدا قهر کنم . نمی تونم از خودم فرار کنم و نمی تونمم که خود واقعیمو پیدا کنم ....

دلم براش تنگ شده ، اما نمی تونم ...

ای کاش که بخواد ....

ای کاش ....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 7:35 توسط گمنام |


دلم یک دنیا برات تنگ است

با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

که می گوید: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه عشق تر است

و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد

 دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم و

 دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی

 و دوباره...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:58 توسط گمنام |


حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند  واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ، طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند . و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا كسي به وجودش پي نبرد . حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي كه چون آب در جريان است . حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟                            
خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...
که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم خودمان را از خودمان . که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود. که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.
هر جا گل یادبودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .
سر خط آغاز می کنی...
خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...
امروز یخ زده اند دست های مهربانت . بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟ دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم . می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...
نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان . برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست وامدار همان نگاه مهربان ...
وامدار همان سکوت آبي ...
وامدار همان صدای ..............
هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...
که چقدر تنهايم .
و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن مي گفتي میان لحظه ها ... که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است که هنوز قلمم بوی تو را می دهد گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟!
که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:33 توسط گمنام |


وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم خاطرات با تو بودن آرامشم را بر هم می زندچه پریشانی لذت بخشی است    دلتنگ تو بودن

دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده برای دیدنت...........

دیشب در خواب منتظر آمدنت بودم اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس کردم

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 6:14 توسط گمنام |


مي توانم چشمهايم را ببندم تا قشنگ ترين لحظه ها را برايم بسازد ، مي توانم گوش هايم را سِحر کنم تا طنين اعجاب انگيز عشق را خود بسازم، مي توانم لبانم را بر هم بفشارم تا مبادا راز دل تنگم را فاش کند و اي کاش مي توانستم تمام اينها را مي دادم اما ذره اي از خاطراتت را بازمي گرداندم.

مي گويند زمان گذر ثانيه هاست و کمرنگي ديرينه ها ! اما نمي دانم چرا زمان در من ايستاده است و ديرينه ام رنگ نمي بازد...

نمي دانم کجايي اما دلم نزديک است و دور نيست آن روزهايي که ادراک نگاهمان را به افق دوخته بوديم و از آن چيزي نمي دانستيم جز زمزمه ي دو بيتي هاي عاشقانه در زير آسمان پرستاره!

دريا را به ياد آور و قدم هاي آهسته اي را که بر روي ماسه هاي خيس چه آرام و بي صدا مي گذاشتيم و برمي داشتيم تا مبادا کسي ما را به جرم عاشقي رسوا کند!

گفتيم و آنقدر گفتيم تا اينکه هرگز نگفتيم از خاموشي شب هاي پرستاره ! از پرپر شدن رزهاي قرمز خاطره در گلداني که بعد از آن هيچ وقت کسي برايش گل هديه نياورد. حالا او هم دليلي براي روزها انتظار کشيدن ندارد و مي دانم که تا چند روز ديگر قلب کوچک ترک خورده اش مي شکند و اشک هايش سرازير مي شوند

قرارمان اين نبود ، ما به سپيدي ياس و آفتاب صداقت سوگند ياد کرده بوديم تا نگذاريم دست بي وفاي زمانه ، مزرعه کوچک قلبمان را آفت زند.

چه زود گذشت...

حالا دلم چيزي نمي خواهد، اما مي خواهم بداني که در زير گنبد کبود ِزندگي ، يکّي قصه ي ما اين روزها سخت احساس يکي بودن مي کند و تنها آرزويش براي آن يکي اين است که زندگي را زندگي کند.

------------------------------------------

سلام گلم ، خوبی ؟؟؟؟

منم خوبم ، بهتره که بگم بد نیستم . شاید بخندی ، بگی پر رو !

خوب ارزش داره که لااقل ، شده واسه یک لحظه کوتاه هم شاد شدی . گلم ، دلم یه کوچولو گرفته اومدم درد دل کنم . آخه من که جز تو کسی رو ندارم . فقط فقط تو رو دارم . همین و بس ! خسته شدم از همه . از همه مردم این شهر، از همه مردمی که فقط فقط دنیا رو با بدیاش میبینن . از همه آدما خسته شدم . میخوام برم جایی که تنها باشم تنهای تنهای تنهای . می خوام اونجا تنها باشم ، به خودم فکر کنم . به تو به خدا . به تویی که هنوزم فکر می کنم دوستم داری . به خدایی که فکر کنم منو بیشتر از خودم دوست داره و به خودم که ...

ولش کن خودم مهم نیست . این خودمو من آفریدم ، بزرگش کردم و از اون واسه خودم یه غول درست کردم ، غولی که منو توی غرور ، توی تکبر ، خود خواهی و هزار تا چیز دیگه غرقم کرد . اگر خودخواه نبودم نمی گفتم تو رو دوست دارم می خوام که تو با من باشی ، اون موقع می گفتم تو رو دوست دارم و می خوام تو با اونی که دوستش داری و تو رو خوشبخت می کنه باشی . اون موقع به جای اینکه دعا کنم تو با من زندگی خوبی داشته باشی و خوشبخت بشی ، دعا می کردم که تو با اونی که باید و دوستش داری ، خوشبخت بشی. اما حیف که این غرور لعنتی نذاشت . این خودخواهی من باعث شد که تمام هستیم ، تمام زندگیمو از دست بدم . به خاطر یک بچه بازی ساده همه دنیامو از دست دادم .آخه تویی همه دنیای من بودی و هستی !

من توی این مدت که با تو بودم نتونستم حتی برای چند لحظه کوتاه بهترین تو باشم ، حتی چند هزارم ثانیه و تو توی تمام این مدت اون بهترینی که من می خواستم بودی. اون بهترینی که من توی این دنیا فقط فقط دنبال اون بودم . این واسه من بهترین خوشبختی بود . بهترین احساس ، احساس با تو بودن . احساس امنیت ، احساس آرامش . نمی دونی چقدر آروم می شدم وقتی حتی به این فکر می کردم که تو کنارمی . فکر می کردم که همه چیزو دارم و واقعا هم داشتم . زیبا ترین لحضات زندگیم بود وقتی توی چشمات نگاه می کردم . زیاد توی چشمات نگاه نمی کردم ، آخه می ترسدیم! می ترسیدم که نتونم تحمل کنم ، می ترسیدم که اگر یک روز اینا رو از دست دادم نتونم فراموش کنم اون نگاه ها رو ، اون پاکی ، اون جذابیت و اون نیروی عجیبی که منو مجذوب این زیبایی می کرد . و این دنیای بی رحم کاری کرد که اونم سرم اومد . تو شاید به خاطر من یا نمیدونم شایدم به خاطر عشقی که داری گذاشتی و رفتی !؟ نمی دونم ....

خوب یاد بد می خوام از دنیا بگم . از اینکه همه چیز قانونمنده ، اینکه توی این دنیای ما یه اتفاقاتی میفته که حتی ما نمی تونیم پیش بینی اونو بکنیم ! کی فکرشو می کرد که من اینجوری با تو آشنا بشم و این مسائل برای ما پیش بیاد ، کی فکرشو می کرد ....

کاش میدونستی که من الان دارم با خاطرات با تو بودن زندگی می کنم . تمام زندگیم شده گذشته قشنگی که با تو داشتم . اون روزا ، اون نگاه ها ، اون احساس و اون ... . یادم نمیره اون نگاه اون روز تو توی کافیشاپ . یادته گفتی " میدونم که اصلا به تو خوش نگذشته " اما من گفتم که نه ! دروغ گفتم و تو خیلی زود فهمیدی و گفتی توی چشمام نگاه کن و بگو که خوش گذشته ، وقتی توی چشمات نگاه کردم یاته چند لحظه سکوت کردم و بعد سرم اومد پایین و گفتم خوش گذشت! اونجا ، اون لحظه که توی چشات نگاه کردم زمان برای چند لحظه وایستاد . همه دنیا با من مجذوب اون نگاه قشنگ ، پاک و معصوم شده بودن ، همون نگاهی بود که شیش سال پیشم منو جذب خودش کرد . همون نگاهی که من فکر می کردم می تونه نگران من باشه ، همون نگاهی که فکر می کردم براش مهمه که من ناراحت نباشم ، همون نگاهی که فکر می کردم با گریه من گریه داره و با شادی من شاده ، همه این نگاه ها رو من اونجا توی اون چند لحظه کوتاه دیدم و فقط تونستم سکوت کنم ، فقط سکوت اما نتونستم جلوی اون ، دوام بیارم و دروغ بگم ، دروغی که شاید اگر راست میشد ، تو رو ناراحت می کرد . واسه همین کم آوردم ، سرمو آروم آوردم پایین و بعد به تو دروغ گفتم و تو چقدر ساده فهمیدی که من دارم دروغ می گم . چون بعد از ظهر که زنگ زدی ناراحت شده بودی و نگرانم بودی ، این واسه من همه چیز بود ، اونی که من عاشقشم نگران من باشه و به خاطر ناراحتی من ناراحت بشه ....

اما حیف که ...

...

میدونم که خستت کردم ، خوب این روی همه خوبیات ، ببخشید !

ساده اما با معنی می گم که خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:15 توسط گمنام |


سلام دوستای گلم

می خواستم روز عشق ایران باستان رو به تمام ایرانیای گل تبریک بگم ، عشقای ایرانی امیدوارم که همتون به عشقاتون برسید و این روز عزیز رو به اونا تبریک بگید . امیدوارم که هیچ وقت مثل من تنها نمونید . هیچ وقت هیچ وقت . دوستای گلم سپندار مذگان مبارک همه تون باشه .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 6:21 توسط گمنام |


دوستت دارم

 اوایل کوچک بود
یعنی من اینطوری فکر می کردم.
اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر بزرگ که دیگر نمی شود آن را در غزلی یا قصه ایی یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شده و من همیشه از چیزهای که حجم شان بزرگ تر از دل می شود می ترسم.
از چیزهایی که برای نگاه کردنشان ــ بس که بزرگند ــ باید فاصله بگیرم.
از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در " دوستت دارم " خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم .                   
فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی می ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند، و به سرعت بزرگ شد که از لای انگشتان من لغزید و گریخت آن قدر که من مقهور شدم ، آن قدر که وسعتش از مرز های" دوست داشتن " فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آن قدر که حالا می خواهد در خودش مرا محو کند. اکنون با همه توانی که برایم مانده است می گویم " دوستت دارم" تا شاید اندکی از زیر فشار غریبی که بر روحم حس می کنم،رها شوم، تا گوی داغ را برای لحظه یی هم که شده بیندازم روی زمین.....


                                                                                       /مصطفی مستور/

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:47 توسط گمنام |


 ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:30 توسط گمنام |


 

قصه از کجا شروع شد....

از گل و باغ و جوانه...

از صدای مهربونو يه سلام عاشقونه....

اومدم با مهربونی....که بگم با تو يه رنگم....

که چقدر تو نارنينی.....ای شکوفه قشنگم.....

ای سلام عاشقونه.....ای عزيز عاشيونه.....

عشقمون کاشکی همينجوری بمونه.....

عشق تو برای قلبم ،اولين و آخرينه....

تويی تنها همزبونم....که هميشه نازنينه....

اگه ده سال...اگه صد سال....شب و روز با تو باشم....

تو واسم هنوز همونی....که برام عزيزترينی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 6:15 توسط گمنام |


 

پشت یک پنجره ام

اسمان بارانی است

و زمین پر از لطف خدا

یک ترانه در بلندای نگاهم جاری است

اسمان بغض کبود

و چمنزار نگاهم تشنه ی باران است

شاخساران درخت ، گاهگاهی رد پایی از

 بهاران دارد

برگهایی کوچک پر از شبنم نرم

و در این بین

صدای بارش ابر لطیف

چه پر احساس طنین انداز است

همه چیز از پس پنجره ام پر عشق است

ناگهان یک پرنده که به زیر سایبان برگی

در دل خانه خود پنهان است

دزد چشمان من است

از دو چشمش خواندم که دلش قصه پریدن دارد

گرچه از بارش باران مستم

اما...

در عمق دلم می خواهم اسمان صاف شود

تا پرنده، دوباره، از پس این باران

در دل ابی دریا

روی دستان نسیم

تا بلندای کمانی رنگین

در دل ابی این روز قشنگ

پرواز کند

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 6:30 توسط گمنام |


میخوام بدون مقدمه حرفهای دلمو بزنم چون از خودم- از دنیا- از تنها ارزوم- از دلم که هیچ وقت اروم نداره- از... نمیدونم چی اما میدونم خسته شدم.

خسته ام به همون اندازه ای که دوسش دارم. گاهی اوقات انگار کسی قلبم رو فشار میده انقدر زیاد که حس میکنم میخوام منفجر شم و اون موقع بهترین لحظه زندگیمه چون حس میکنم فکر و خیالش داره وجودمو ازم میگیره.

گاهی فکر میکنم من بدون اون کی ام؟؟؟ یکی که شبها موقع خواب با هیچ ستاره ای درد دل نمیکنه و اسمون اونو نمیشناسه. یکی که صبح ها بدون هیچ امیدی از خواب بلند میشه و همیشه ۱ کارایه تکراری انجام میده. یکی که نمیدونه دوست داشتن یعنی چی؟؟؟

و گاهی فکر میکنم کاش به احترام همه اشک هایی که ریختم اون بفهمه دوسش دارم و به خاطر همه روز هایی که با فکرش اومد و رفت اون بفهمه دوسش دارم و به خاطر خودم... هیچی... خودم اصلا مهم نیست. اگه دست خودم بود همین الان میمردم.

گاهی هم فکر میکنم اگه باور داشته باشم که من اونو از همه ادم هایی که دوسش دارن بیشتر دوسش دارم اون وقت اون ماله منه بدون اینکه خبر داشته باشه...

اره... اون ماله منه بدون اینکه خبر داشته باشه...

به دلم مونده یه بار

 یه روزی یه جایی

بگی میخوامت

بگی فقط واسه من

عزیزی و بس.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 6:12 توسط گمنام |


سلام

خوبید دوستای گلم ....

امروز هم دوباره اومدم که خودمو خالی کنم ... داغون شدم این چند وقته ، !!!

عشقمو دارم ولی بقیه می گن نه .... حالا بدش اینه که اون هم داره به حرفای بقیه گوش میده . میگه من لیاقت تو رو ندارم ، میگه اون کارایی رو انجام داده که من نکردم ... امروز می گفت من نمی گم عاشقتم ولی خوب کس دیگه ای هم تو زندگیم نیست . می گفت من فکر می کردم اون چیزایی که در مورد عشق تو به من می گن دوروغه اما حالا می بینم که اونا درسته . می گفت من به قولی که به تو دادم پایبندم ، سر قولم می مونم اما ...

اما دیگه نمی خوام که با هم باشیم ! نه با تو و نه با هیچ کس دیگه ای ... . از ظهر که اینا رو شنیدم دارم دیوونه میشم . توی این یه هفته که این مشکلات برام پیش اومده ناراحتی معده پیدا کردم . خودم هم فکر نمی کردم که تا این حد به اون وابسته باشم .

امروز ....

لعنت به امروز ...

تمام امید من به زندگی اون بود . نمیگم که بدون اون میمیرم اما زندگی من بدون اون دیگه خیلی یک رنگه . من تو حالت عادی روزی هزار بار آرزوی مرگ می کردم . چندین بار تا یک قدمی مرگ هم پیش رفتم اما به اون نرسیدم . من همه چیزم رو با اون داشتم ، دوست داشتن رو دوست داشتم چون اونو دوست داشتم . من خدا رو با اون پیدا کردم ، مفهوم محبت رو به خاطر محبت کردن به اون یاد گرفتم . تمام فکر و زندگی من اونه ، تمام تلاش من توی زندگی مزخرف این دنیا به خاطر اون بود . ....

دوستام می گن که اون بده . میگن که اون لایق تو نیست . آخه یکی نیست به اونا بگه از کجا می دونید که من خوبم . بعضی وقتا به سرم میزنه که منم « بد » باشم . اما فکر که می کنم میبینم من خوب نیستم که بخوام بد بشم . آخه اصلا مگر ما می تونیم تعیین کنیم که کی خوبه و کی بد . دوستام از هر راهی که بگید وارد می شن تا نزارن من و اون با هم باشیم . هر حرفی و هر کاری که بتونن . حالا نمی دونم که اون چرا داره به حرفای اونا توجه می کنه ؟؟؟؟؟

این فالیه که الان گرفتم :

ای که دايم به خويش مغروری

گر تو را عشق نيست معذوری

 

گرد ديوانگان عشق مگرد

که به عقل عقيله مشهوری

 

مستی عشق نيست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

 

روی زرد است و آه دردآلود

عاشقان را دوای رنجوری

 

بگذر از نام و ننگ خود حافظ

ساغر می‌طلب که مخموری

...

تو رو خدا یکی بگه که من باید چکار کنم ، تمومش کنم یا نه بیخیال همه چیز هر طوری که شده به اون برسم ؟؟؟؟

تو رو خدا بگید .

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:44 توسط گمنام |


عادت ندارم با کسی درددل کنم هميشه می نويسم تا خالی بشم ديگه دلم واسه نا گفته ها جايی نداره!همیشه دوست داشتم سکوت کنم.ولی ديگه سکوت بسه هرچند ديگه خيلی ديره.. نميدونم خودمو به خاطر عشق تحسين کنم يا نفرين؟خدايا همه اوناييکه طعم عشق و چشيدن مثه منن؟
می دونم هرکس تو دنيا حق انتخاب داره انتخاب من تو بودی و انتخاب تو اون!
دردم از اين نيست چون هميشه خواستم نقش آدمای منطقيو بازی کنم..دردم اينه که تا جايی که مي تونستی بازيم دادی..روز به روز بيشتر عاشق شدم و بيشتر سکوت کردم شايد اشتباهم تو نگفتنم بود تو سکوتم..
نمی دونستم اين حق و دارم که تو رو فقط واسه خودم بخوام يا نه؟اما من خواستمت اما واسه بدست اوردنت هيچ کاری نکردم.چون می دونستم تو نمی خوای...این حس همیشه با من بود..نمی خواستم خودم بهت تحمیل کنم هیچوقت اینجور ادمی نبودم امیدوارم حداقل این اخلاقامو شناخته باشی..همیشه تو پیش قدم شدی تا منم یک هزارم حرفای دلمو بهت بگم اخه اینجوری بهتر بود اینجوری حداقل مطمئن بودم مجبور نیستی وخودت خواستی ..خيلی وقتا با کارا يا حرفات خرد شدم و هيچی نگفتم خيلی وقتام اميدوارررر..اميدوار..اميدوار چه کلمه مزخرفی..اميدوار به اينکه آره اونم منو دوست داره اما زمان می خواد تا اين به هردومون ثابت بشه.. اغراق نکردم اگه بگم روزی که فهميدم (عشق چيه با تو فهميدمش )
.شنيده بودم دوست داشتن با عشق فرق داره اما تو اين مدت خودم بهش رسيدم راس گفتن که دوست داشتن برتر از عشقه راس گفتن کاش منم دوستت داشتم..همه اين ها حسرت بود حسرت حسرت ..تو معنيشو نمی فهمی چون اونی که ميخواستی داري اما من؟؟خوب می فهممش شايدم گاهی تو چشام خونده باشيش اما به روی خودت نیاوردی!! باهات زندگی کردم..زندگی تو رویا!!؟؟میشه؟میشه تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی..بغلش کنی..ببوسیش..واسش اشک بریزی..واسه اومدنش دعا کنی..با اینکه می دونی حتی بهت فکرم نمی کنی ۱۰۰ بار موبایلتو چک کنی نکنه اس ام اس داده نفهمیدم.. هر چند روز تقویمو ورق بزنی که کجا تعطیلی داریم نکنه اون بیاد..اره باهاش حرف بزنی براش اشک بریزی اما اون ندونه!! نخند عزیز من..نگو دیوونست..حداقل تو نگو..اره اینا ادمو دیوونه می کنه..خیلی سخته..درکم می کنی مگه نه؟شاید تو خودتم عاشقی.. من به عشقم نمی رسم اما دعا می کنم تو برسی....

هرگزحسرتی هیچ کجای دنیا این چنین جمع نمیشود که در همین ۳ واژه کوتاه جمع شده

(او دوستم ندارد)

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:54 توسط گمنام |


خداحافظ پاییز جونم !

الهی قربونت برم ، چرا این قدر بی صدا و آروم رفتی ؟ الهی من برات بمیرم که این همه نجیبی ، این همه خوبی .

زمستون بد با تموم زور و خشانتش اومد و تو تنها سکوت کردی ....

سکوت ...

آخه تو چرا این همه مهربونی ، دیشب خیلیا خوشحال بودن . خوشحال بودن که زمستون ستمگر اومد ، زمستون سرد .

زمستونی که اومدنش با یک سرمای عجیب همراه بود ، سرمایی که تا مغز استخون آدم می رفت .

...

دلم برات تنگ شده ، آخه من که بهتر از تو نداشتم ...

امسال آروم و بی صدا اومدی ، آروم و بی صدا هم رفتی ، بس که خوبی ...

اینقدر خوبی که نخواستی مردم زمستونو بشناسن که چقدر بده ...

اما من دیدم !!!

من دیدم که این زمستون لعنتی چطور همه چیزو بلعید ، همه زیبایی پاییز منو ، همه آرامش و سکوت دل انگیز تو رو ، پاییز جونم .

دوستت دارم پاییزم !

من منتظرتم همیشه ، میدونی که چقدر تنهام و تو تنها ...

اینم حرفای بعضی از عاشقات پاییز جونم :

---------------------------------------------------

   حق تو را خوردند ، پاییز عزیز

آمدن برف را به شما دوستداران پاییز تسلیت می گویم !

آه ، چه ناجوانمردانه برف های سنگدل با بارش طوفانی خود آرامش تو را به هم زدند . باد ها چه غمناک نسیم های تو را شکست دادند و با زور بازوی آمپولی نسیم های تو را که هرگز دوپینگی نبودند شکست دادند . و خدا می داند ک چه مقدار هواداران تو از این شکست سر خورده شدند . کافه های خالی شد ، قلم ها افتاد ، کاغذ ها خیس شد و فکر ها سرد شد .

چشم ها سفید شدند ، لباس ها تیره . و اثری از نارنجی ، زرد ، سبز و قرمز روح انگیز تو نیست پاییز عزیز .

برف ها  ، گوله های برف  ( که هر چی بهشون بگم کمه !) لباس درختان تو را در آورده اند و آن ها را عریان کرده اند و خدا می داند که آن ها در این فصل سرد چگونه دوام خواهند آورد ، و هیچ سازمانNGO و ای نیست که از این درختان بی سرپرست  حمایت کند .

پاییز می دانم که تقویم و موسسه ژئو فیزیک دانشگاه تهران هم جز نامردان هستند . آن ها که سه ماه را به تو دادند اما زمستان با پارتی بازی و تابستان هم با روابط ، حق تو را خورده اند و تو چهقدر نجیب و سر به زیری که هیچ نمی گویی .

من فقط می گویم هوا بس ناجوانمردانه سد است و پاییز چه نجیبانه کوله بارش را بست . پاییز عزیز خداحافظ . سال بعد که آمدی  .... 

-----------------------------------------------

آخرین ترنم های پاییز به گوش می رسد

                          

 

 آخرین ترنم های پاییز به گوش می رسد

 همین دیروز بود که شادمان ورودش بودم

 وامروز پیشاپیش سوگوار رفتنش هستم

 زادهء پاییزم و دلم می گیرد وقت رفتنش

 

  "چرا...دلِ من...اینقدر...گرفته؟

 چرا بغض... چرا اشک

 اشک

 اشک

 اشک

 بهانه گیریهای کودک کوچه را چه کنم؟

 راستی، چیزی دارم امسال برای دل بهانه گیرش...

 برایش می گویم که امسال، از این پاییز تا پاییز دیگر، بهاری هست

 بهاری که میانه هایش اردیبهشت، اردیبهشتی که میانه هایش...

 شاید انتظار پاییز بعد، مثل هر سال نباشد

 کسی چه می داند...

 هوا سرد می شود

 انگار آغاز پایان است

 عاشقانه می ستایمت

 گرفتگی دلم شاید

 ازآن روست

 که تا رفتن به آسمان باید یکسال دیگر صبوری کنم آخر دلخوشم با نیازی که از تو طلبیدم

 سفر فقط توی پاییز آمدنم...برای بستن بار سفر شاید این پاییز اندکی زود بود از مقدرم لطیفا...

 تا پایان پاییز هنوز فرصت بسیار است من که حتی از دمی دیگرم بی خبرم با خود از به تاخیر 

 افتادن یکساله ی سفر ابدیم می گویم

 پیشاپیش خداحافظ  پاییز زیبای عاشقانه هایم

 خداحافظ..........بدرود

                            

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 7:40 توسط گمنام |


كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت

كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت

كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت

كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت

كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:43 توسط گمنام |


می‌ترسم . می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ، نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ، از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم . از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد . از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید . از دوست‌نمایان ... از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم . از همانان‌که ــ به قول فروغ ــ مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ... سال‌هاست که می‌ترسم. از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت. به خلوتِ خالی از چشم می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 7:22 توسط گمنام |


دوست داشتن برتر از عشق


… آتشهايي که مي پزند، آتشهايي که مي سازند ؛آتشهاي سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئي، . .. نيرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشي که همه هستي تجلي آن است ،آتش گرم نيست ،داغ نيست .چرا؟ نيازمندي در آن نيست ،تلاطم در آن نيست، نا استواري ، شک، تزلزل ،

اين آتش عشق در خدا !يعني چه؟آتش عشق که اين جوري نيست ..... پس اين آتش دوست داشتن است. آري.

آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف ميزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !
؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نيست ، سرد نيست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نيازمندي ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسيدن ندارد،که يافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:40 توسط گمنام |


امشب دلش بارانی هست در کوچه های قلبش به دنبال تو میگردد ،  چرا پیدایت نمی کند؟ تو کجایی؟ چرا صدایت را نمی شنود؟ آن دخترک با نگاهی مهربان با دلی پر از عشق با ندای قلبش ، تو را صدا می کند، صدایش را نمی شنوی؟دخترک همیشه با قلبی گرم با شور و هیجانی خاص با تمام دردها و غمهایش ، همیشه سعی کرده هیچ وقت ، هیچ وقت ناراحتی خودش را نشان ندهدهمیشه بر تمام دردها لبخند زده و دیگران رو هم از غم بدور کرده و حتی بارها پای صحبت ناله و آه دوستانش نشسته و سعی کرده ، در همان چند لحظه ای هر چند کوتاه با لبخند و نگاه مهربان خود ، دل دوستانش را شاد کند و غم را از آنان دور ....ولی اینبار ......... دخترک دلش گرفته و بارانی هست امشب ندای قلب دخترک سکوت کرده !!! یه مدتی هست سعی کرده ناراحتی و دلتنگی خود را از دوستانش پنهان کند ولی ..... اینبار بغض های گلویش به اشکهای چشمانش تبدیل و  بدور ا زچشمان دوستانش سرازیر...........  و دیگر لبخندهایش معنا ندارد ، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا دل دخترک غمگین هست؟؟حالا اینبار دوستانش حتما پای صحبتهای ندای قلب دخترک می شینند ، اینبار دوستانش قلب دخترک را با لبخندهایشان شاد می کنند ولی ...............................دخترک ترجیح می دهد مهر سکوت بر لبانش بزند و آن، راز دلتنگیش را به کسی نگوید،دخترک در جمع دوستان حضور پیدا کرد ، همه شاد ،همه خوشحال و..............................
 دخترک مثل همیشه با ظاهری آراسته با لباسی از ابریشم با نگاهی مهربون با دلی صاف و خیلی زیبا، تا حدی که شبیه فرشته ها شده بود با این تفاوت که اینبار دلش گرفته ، آرام آرام وارد مجلس شد ولی یکدفعه .... تمام نگاه مهمان ها به سوی دخترک جذب شده بود دخترک خیلی زیبا شده بود او ناراحتی خود را پشت نگاه مهربانش پنهان کرده بود و باز لبخندی بر لب زد تا کسی رو ناراحت نکند .... ولی نمی دانید ، نمی دانید، نمی دانید که دخترک چطوری بغضهایش را در گلویش فرو برد تا حدی که نفس کشیدن برای او سخت بود...............

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 6:4 توسط گمنام |


پسر و دختری بودن که از بچگی با هم بزرگ شده بودن با هم بازی میکردن دوچرخه سواری میکردن بعضی وقتا هم پسر میرفت خونه ی دختر و کلآ با هم بودن پسر دلش نمیخواست میهمانی بره چون ممکن بود یکی دو روز بهترین دوستشو نبینه البته نمی دونست این حس چیه ولی خوب میدونست که اگه دوستشو نبینه یه حس بدی داره ولی نمیتونست حسشو تشخیص بده آخه 7 _ 8 سال بیشتر نداشت

بزرگ و بزرگتر میشدند پسر خجالتی بود خجالت میکشید توی کوچه با دختر حرف بزنه و البته خجالت میکشید بره خونشون و دختر هم نمیامد خونشون به همین خاطر رابطشون کم شده بود ولی عشقه پسر همچنان گرم و آتشین بود مثل اول هرچند 13 یا 14 سال بیشتر نداشت اما معنی احساسشو خوب میفهمید و میفهمید که این یه دوست داشتن معمولی نیست و کم کم داشت معنی عشقو میفهمید تا اینکه یه خبر قلبشو از جا کند مامانو باباش گفتن میخوایم از اینجا بریم داشت دیونه میشد باید چی کار میکرد ؟ کاری نمیتونست بکنه رفتن از اون محل ولی چون خونهی مامان بزرگاشون اونجا بود گاهی میامد خونه ی مامان بزرگش میدیدش این براش کافی نبود یه بار تصمیم گرفت حرفشو بزنه به مامانش گفت میخوام برم خونه ی مامان بزرگ در اصل میخواست بره حرف دلشو به دختر بزنه رفت خونه ی مامان بزرگش نشست جلوی در اما هرچی صبر کرد دختر بیرون نیومد 1 روز 2 روز 3 روز نیومد که نیومد از دوستاش پرسید دختر چرا بیرون نمیاد دوستاش گفتن از اینجا رفته بازم قلبش شکست چرا باید این همه زجر میکشید

پسر و دختر یه نسبت فامیلی دوری باهم داشتن و این باعث امیدوار موندن پسر بود تا اینکه بعد از 2 _ 3 سال نوبت ازدواج فامیل مشترکشون شد قرار ازدواج 18 شهریور بود پسر از اول تابستون برای اولین بار میخواست که تابستون زود تموم بشه پیش خودش فکر میکر که یک تابستون در مقابل رسیدن به معشوقش چه ارزشی میتونه داشته ؟ روزای گرم تیر و مرداد میامدن و میرفتن تا اینکه شهریور رسید شمارش معکوس شروع شد 18 17 16 ..... پسر رفت لباس خرید بهترین لباسی که فکر میکرد حتی یک کراوات هم خرید که دیگه چیزی کم نداشته باشه 18 شهریور رسید صبحش پسر رفت آرایشگاه آقای آرایشگر دوست دوستش بود به شوخی بهش گفت چه خبره اینطوری میخوای کجا بری پسر چیزی روی لباش نیاورد ولی توی دلش گفت میخوام عشقمو ببینم انقدر هیجان داشت که دستاش به لرزش افتاده بودن کارش اونجا تموم شده بود برگشت خونه دیگه باید کم کم حاضر می شدن و به سمت محل عروسی در حرکت میکردن وقتی رسیدن پسر انقدر هیجان داشت که فکر میکرد هر لحظه ممکنه سکته بکنه همه رفتن داخل جز پسر چون منتظر دختر بود تقریبا 1 _ 2 ساعت منتظر بود تا اینکه ماشینشون رو دید واقعا داشت سکته میکرد داشت خفه میشد گره کراواتشو یه کم شل کرد تا بتونه راحت تر نفس بکشه دختر با مامان و بابا و برادرش اومدن تو

پسر خیلی سعی کرد ولی فقط تونست یه سلام بکنه بازم نتونست حرفه دلشو بزنه حتی نتونست یه حرف معمولی بزنه چون ترس توی وجودش رخنه کرده بود ترس از اینکه با یه کابوسه ترسناک از رویای قشنگه با اون بودن بیدار بشه با خودش فکر میکرد که من دوسش دارم ولی اگر اون دوسم نداشته باشه چی ؟ 4 یا 5 سال بود از عشقش دور بود ولی قلبش با اون و به یاد اون میزد تصمیمشو گرفته بود باید هر طور بود خودشو از مرگ شمع وار نجات میداد وقتی صورت زیبای دختر رو میدید قلبش ذوب میشد اون شب 3 _ 4 بار بیشتر دخترو ندید و هر بار فقط چند ثانیه ولی هر بار که میدیدش دلش میخواست با تمام وجود بقلش کنه و بهش بگه که چقدر دوسش داره و چطوری عاشقشه ولی بازم نتونست عروسی هم تموم شد و البته بدون نتیجه ولی بعد عروسی همه از دختر تعریف میکردن و پسر به خودش افتخار میکرد که عاشق چنین دختری هست

این بار پسر فهمید که عشقش به دختر چقدر عمیقه و چطوری با تمام وجودش عاشق دختر هستش
بعد از حدود 2 سال که از عروسی گذشته هنوز پسر چیزی نگفته چون فکر میکنه که دخترم احساسات داره اونم میتونه عاشق بشه اما از کجا معلوم که عاشق پسر دیگه ای نباشه پسر با خودش فکر میکنه اگه قرار هست که ازش نه بشنوم بهتره که اصلا چیزی نگم تا جوابی نشنوم اینطوری الاقل میتونه توی رویاهای هر شبش خواب دخترو ببینه که دارن با هم توی یه باغ زیبا قدم میزنن و مثل زمان کودکی دست هم دیگرو گرفتن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:47 توسط گمنام |


تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

 

سیب را دزدیدم.

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو  افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز

 

سالها هست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 

که چرا باغچه ی کوچک خانه ی ما سیب نداشت!

 

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 18:41 توسط گمنام |


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید

 

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه محو تماشا ی نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان  و زمان رام

 

خوشه ی ماه فروریخته در آب

 

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی از این عشق حذر کن!

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب آیینه ی عشق گذران است!

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

 

باش فردا که دلت با دگران است!

 

تافراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با نو گفتم : حذر از عشق !؟ ندانم

 

سفر از پیش تو !؟ هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی ، من نرمیدم ،نگسستم

 

بار گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

 

تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم

 

محذر از عشق ندانم ، نتوانم

 

اشکی از شاخه فروریخت

 

مرغ شب ، ناله ی تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید

 

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم

 

نگسستم، نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب ،آن شب و شب ها ی دگر هم

 

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم!!!

                                                                                                                   "   فریدون مشیری "

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 9:28 توسط گمنام |